شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

تاتی تاتی در 6 ماهگی

امروز روز پنجم عید گلم دیشب با زن دایی فریناز شروع کردی به تاتی تاتی کردن و تشخیص میدادی که باید پاهاتو بزاری جلو و حرکت کنی  وای که نمیدونی چقد خوشحال بودم تو پوست خودم نمیگنجیدم اینقد که ذوق کرده بودم   تاتی تاتی ...
5 فروردين 1392

سرسری کردن شایان جونم

عزیزم امروز رفته بودیم خونه خاله فری برای دیدنی عید   اونجا رو زمین با خودت بازی میکردی که یه دفه دیدیدم که داری سرسری میکنی وای اینقد خوشحال بودم که انگار خدا دنیا رو بهم داده بود خیلی با مزه میشی وقتی این کارو میکنی بیشتر از 100 بار امروز این کارو انجام دادی عزیزم اخه نگرانم که نکنه سرت درد بگیره قربونت برم ایشالاکه چیزی نمیشه  عشقم ...
5 فروردين 1392

سرما خوردی گلم

سلام قشنگ مامان که اینقد مظلوم و اروم شدی عزیزم همین که وارد شش ماه شدی 28-12-91 سرما خوردی از منم گرفتی مامان جون صبح بردمت دکتر دارو دادو گفت علائمشو داری شب اصلا نمیتونستی بخوابی بینی کوچولوت پر جوجو بود هر چی هم که من در میاوردم دوباره پر میشدو تو هم که بلد نبودی از دهن نفس بکشی برا همین نفست بند میومد و عصبانی میشدی ساعت 2 شب با دایی محمد و مسعودجون رفتیم داروخانه برات قطره متانول خریدم و ریختم رو تشک و لباست اونم باعث شد که راه نفست باز شه عشقم تو هم با کمک زن دایی فریناز و خاله فرناز کلی تو چادر تکونت دادیم تا خوابیدی عزیزم   الهی که زود زود خوب شی جون مامان
29 اسفند 1391

نزدیکه عیده و داری سرما میخوری جوجو

مامانی شما فردا میری تو 6 ماه دو روز دیگه هم عیده وای امسال گل سنبل داریم دیگه نمیخواد بخریم قربونت برم که اومدی و زندگیمونو شیرین کردی و ما رو عاشق کردی راستی من دو سه روز سرما خوردم و فکر کنم توهم داری میگیری از صبح هی عدسه میکنی رفتم برات شریت سرما خوردگی گرفتم   بیدار بشی بهت میدم عزیزکم بوس بوس بوس ...
27 اسفند 1391

رفتیم گردش

دیروز جمعه بود و بابا علی بعد الظهر گفت که با کالسکه ببریمت بیرون یه دوری بزنی یه هوایی بخوری  چون بیرون برات جدیده دوست داری هی همه جا رو نگاه کنی گفتیم که شاید بریم و یه ذره کمتر بی قراری کنی فدای بیقراریت حاضرت کردم و رفتی تو کالسکه با اسانسور رفتیم پایین و رسیدم جلوی بلوک (((   خوابت برد  ))))       ای خدا      ما به خاطر تو اومدیم بیرون مامانی که هوات عوض شه   !!!   خوابیدی  ؟؟؟ خلاصه رسیدیم به پاساژ گلها من خرید کردم و میخواستیم بریم هایپر می که برات پوشک بخریم یه دفه یه ترقه زدن که من و بابایی دو متر از جامون پریدیم و شما تکو...
13 اسفند 1391

قیافه اقا شایان تو این روزا

وقتی از خواب پامیشی   10 دقیق بعد از اینکه از خواب پامیشی یه ربع بعد از اینکه از خواب پامیشی   20 دقیقه بعد از بیدارشدنت وقتی من فقط به پستونک متوصل میشم نیم ساعت بعد از بیدار شدنت    اینم منم  اینم بابایی وقتی داره فکر میکنه که تو واقعا چته؟؟   ...
13 اسفند 1391

شروع حریره بادوم گل پسر از 4 ماه و 15 روزگی

اقا شایان مامان چهارشنبه رفتیم پیش دکتر ناطقیان بعد ازاینکه شما رو وزن کرد و گفت که شدی 8.5 کیلو و باید حریره بادوم برات شروع کنم همراه قطزه اهن عزیزم پسرم داری زود بزرگ میشی هر روز شیرین تر از دیروز ولی خیلی گریه میکنی مامان جون نمیدونم مال دندونته یا دلت درد میکنه  .... من که میگم احتمالا چون تازه صدای خودتو شناختی از صدات خوشت میاد هی جییغ میزنی و گریه میکنی .... البته وقتایی که خونه شلوغه نه سرت با خونواده گرمه و کمتر گریه میکنی  لا  به   لای گریه هات و جیغ زدنات بدون اینکه خودت هواست باشه  میگییی((  ما ما  )) وای که من قربون خودت و اون زبون کوچولوت برم که میگی ماما... مامان به ...
13 اسفند 1391

سوار شدن روروئکت عزیزم

امروز با بابایی رفتیم چهارراه امیر اکرم یه روروئک خوشگل برات خریدیم عزیزم جلوی روروئکت فرمون داره ، دنده داره که وقتی میپیچونی اهنگ میزنن شما الان کم کم داری میری تو پنج ماه اینم عکس روروئکت عزیزم اون جلوش بوق و سر و صدای حیوانات رو داره تو خیلی دوست داری عزیزم با اون دستای کوچولوت که اصلا اختیارشون دست خودت نیست میزدی به اونا تا صدا بدن و چراغشون روشن شه و تو خوشحال شی گلم مامانی هم اونجا بود همه از رنگ روروئکت خوششون اومد عزیزم ...
8 اسفند 1391